بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - فرمود:
هر كه در كنار قبرم بر من صلوات فرستد آن را مى شنوم ، هر كه از دور بر من صلوات نثار كند آن را مى دانم .(68)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از حضرت صادق - عليه السلام - منقول است :
حق تعالى ، ملكى را بر قبر رسول خدا - صلى الله عليه و آله - موكل گردانيده است ، كه آن را طهليل مى گويند و وقتى يكى از شما بر آن حضرت صلوات يا سلام فرستد، آن ملك به عرض همايون مى رسانند كه فلان كس سلام و صلوات فرستاده است و آن سلام را به قبر آن حضرت مى رساند.
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در كتاب عدة الداعى ابن فهد حلى نقل شده است : صلوات موجب مى گردد كه نام انسان به شرف عرض رسول الله عليه و آله - برسد و آن بزرگوار هم در پاسخ بفرمايد: عليه السلام
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
شخصى بود بسيار زاهد و عابد، كه هرگز با كسى آميزش نمى كرد؛ و به مجالس و محافل ، حاضر نمى شد. وقتى ترك عزلت كرده ، ملازمت مجلس واعظى را اختيار كرد. مردم از آن تعجب نموده ، به او گفتند: موجب ترك عزلت و مداومت بر اين صحبت چيست ؟
گفت : رسول خدا - صلى الله عليه و آله - را در خواب ديدم ، و به من فرمودند: برو به مجلس وعظ فلان واعظ، كه بر من صلوات بسيار مى فرستند، و من از او خشنودم . (67)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
** شيخ على اكبر نهاوندى از علماى بزرگ مشهد، در كتاب خزينه الجواهر مى فرمايد:
يكى از زاهدان و پرهيزگاران گفت : من با خود عهد و پيمانى بستم كه هر شب از خوابيدن به تعداد معين بر پيامبر (ص ) و اهل بيت طاهرين اش صلوات بفرستم . يك شب عده اى از دوستانم به حجره من آمدند و با اين كه حجره ام شلوغ شده بود و تا دير وقت طول كشيد و خسته بودم ؛ اما صلوات ها را فرستادم و خوابيدم .
در خواب ديدم پيامبر (ص ) به حجره من آمدند و وجود شريف و نورانى شان باعث منور شدن حجره من شد، سپس به سوى من آمده و فرمودند: كجاست آن دهانى كه بر من صلوات مى فرستاد، تا آن را ببوسم !
من خجالت كشيدم كه بگويم فرستنده آن صلوات ها من بودم ؛ پيامبر صورت مبارك را جلو آورده و بر صورت من بوسه زدند.
از شدت شعف و خوشحالى از خواب برخاستم ، به گونه اى كه همه دوستانم نيز بيدار شدند. (66)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
** معاصر نورى در كتاب دارالسلام از شيخ احمد بن شيخ نقل كرده كه :
يكى از عارفين و دوستداران اهل بيت عليه السلام نزد من آمد پاره اى از فضايل صلوات بر پيامبر (ص ) و اهل بيت او را بازگو كردم .
او بسيار خوشحال شد و رفت .
پس از مدتى در يك روز جمعه نزد او رفتم ، ديدم كه او مشغول حمد خداوند است . از او علت شكرگزارى اش را پرسيدم ، او گفت : من در هر پنج شنبه بسيار بر پيامبر (ص ) صلوات مى فرستادم تا اين كه ديشب مشغول صلوات بودم كه خوابم برد، در خواب ديدم پيامبر و اميرالمؤ منين عليه السلام فاطمه زهرا سلام الله عليه و همه امامان عليه السلام از آسمان پايين آمدند و اطراف من نشستند. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله شروع به صحبت با من نمود به گونه اى كه گويى من يكى از آشنايان او بودم . من نيز از آن حضرت سوالاتى نمودم و او جواب داد. سپس به من بشارت داد، در آن حال شخص آشنايى را ديدم كه شبيه ترين مردم به پيامبر (ص ) بود. از خواب برخاستم ؛ اما آن شخص را نشناختم . بسيار ناراحت شدم و گفتم : اين شخص كه بود كه در خواب او را شناختم ؛ اما در بيدارى نشناختم !؟
پس باز مشغول فرستادن صلوات شدم تا اين كه مجددا خوابم برد، در خواب دوم پرسيدم : آن شخصى نورانى كه بسيار شبيه پيامبر (ص ) است ، چه كسى است ؟
گفتند: آن صلوات تو است كه خداوند او را به صورتى زيبا در آورده است .
من باز هم به فرستادن صلوات ادامه دادم تا آن كه در شب ديگرى در خواب ديدم پيامبر و امامان را، شخصى به من گفت : سرت را بلند كن !
وقتى سرم را بلند كردم ، ديدم آن بزرگوارم مشغول ذكر هستند، آن شخص به من گفت : آيا مى دانى چه ذكرى مى خوانند؟
گفتم : نه .
گفت : آن ها همان ذكرى را مى گويند كه تو بدان مداومت داراى ؛ يعنى آن ها نيز مشغول فرستادن صلوات اند.
من با خوشحالى از خواب برخواستم ، حمد خدا را به جاى آوردم كه به من توفيق داد. (65)

